به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای خداوند روزی ده و رهنمای
خداوند کیهان و گردان و سپهر فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برتر است
نگارنده بر شده گوهر است

وطن یعنی غرور شهرویان
ابرمردان تاریخ ایران
------
شاهنامه افسانه نیست تاریخ است.
سرچشمه ی شاهنامه
فردوسی توسی در شاهنامه خود ان شاهکار بس گرانبهای ایران زمین میگوید:
سخن هرچه گویم همه گفته اند
بر باغ دانش همه رفته اند
تو این را دروغ و فسانه مدان
به یکسان روش در زمانه مدان
از او هرچه اندر خورد با خرد دگر بر ره رمز ومعنی برد
یکی نامه بود از گه باستان فراوان بدو اندرون داستان
پراکنده در دست هر موبدی ازو بهره ا یی نزد هر بخردی
ز هر کشوری موبدی سالخورد
بیاورد کین نامه را گرد کرد
بگفتند پیشش یکایک مهان
سخن ها ی شاهان و گشت جهان
چو بشنید از ایشان سپهبد
سخن یکی نامور نامه افکند بن
چنان یادگاری شد اندر جهان برو افرین از کهان ومهان
میدانیم که فردوسی از چنین نامه هایی بود که سخن
خود را اراست .ان نامه ها همان نوشته های اوستا و
پهلوی و جز انها هستند
حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی
سخن را به خدمت پرورش روحیه ی میهنی گرفت
در بخش شرقی ایران زمین در قرنهای سوم وچهارم هجری
سخنوران بزرگی پا به عرصه ی جامعه ی ما نهادند که زبان ما را با
سخن پاس داشتند و بارور کردند ولی در میان همه انها
فردوسی جلوه یی ویزه دارد که دیگران نتوانستند داشته باشند.
نام ی باستان ایران زمین ، از زبان معمار کاخ سخن ،
فردوسی طوسی، تنها درباره
حماسه پردازیها وجنگجوییهای ایرانیان نیست . با اینکه
سرتاسرشاهنامه شرح جنگها
وکشمکشهای بین اقوام وافراد است اما هیچ داستان
حماسی و رزمی در شاهنامه
بدون پرداختن به مضامین بلند اخلاقی و پند و اندرزهای بی
غرض سروده نشده
است. سراسر شاهنامه مشحون از نصیح تگری و مالامال از
تدابیر وچاره اندیش یها
برای ایجاد جامعه ای مطلوب است ، سرایندة سخن پارسی
در جای جای کلام
حماسی خویش از پندها ونصایح فروگذار نمیکند.
سخن ماند از تو همی یادگار
سخن را چنین خوارمایه مدار
-------
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
------
بیا تا همه دسته نیکی بریم
جهان جها ن را به بد نسپریم
------
هران کو دور گردد از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
------
هرکه ناموخت از گذشت روزگار
هیچ ناموزد زهیچ اموزگار
به نام بلند ار بغلطی به خون
به از زندگانی به ننگ اندرون
-------
پسر کو ندارد نشان از پدر
تو بیگانه خوانش نخوانش پسر
-------
سرزمینی که اسطوره های خویش را فراموش کند به
اسطوره های کشور های دیگر دلخوش می کند فرزندان
چنین دودمانی بی پناه و اسیب پذیرند.
--------
جهاندار نپسندد از ما ستم
که باشیم شادان و دهقان دژم
نمانیم که این بوم ویران کنند
همی غارت شهر ایران کنند
نخوانند بر ما کسی افرین
چو ویران بود بوم ایران زمین . فردوسی بزرگ

گویند در زمان ساسانیان بر درگاه دانشگاه گندی شاپور نوشته بود :
"دانش و هنر برتر از زور و شمشیراست".
به خشنودی نیاکان ایران زمین که هر چه ما امروز داریم از رشادت ها و میهن پرستی های آنان داریم.
انوشیروان دادگستر بدون محافظ از دربار خارج میشده است . به گفته فردوسی بزرگ
روزی موبدان به وی گفتند که مردم نگرانند که تو بدون لشگر و محافظ به درون شهر می آیی ؟
شاهنشاه پاسخ داد که اگر دادگر باشم این بهترین محافظ و پاسدار برای من است .
این فلسفة ناپایداری و بیاعتباری جهان که در گفتار غالب شاعران زبان فارسی دیده میشود طرز فکر و باور همگانی بوده است. بعضی از گویندگان و نویسندگان از این طرز تفکر در فلسفة زندگی به یکنوع نتیجة منفی رسیده و زندگی و همة تلاشها و نبردهای آن را بیحاصل تلقی کردهاند. اما شاهنامه که داستانهای آن سراپا تلاش و نبرد برای پیروزی در زندگی است چگونه میتواند مبلغ تنبلی و درویشی و گوشهنشینی باشد؟ رنج و کوشش در شاهنامه به جای اینکه از زبانهای زندگی شمرده شود از شرطهای اصلی موجود زنده قلمداد میگردد.
تن آسایی و کاهلی دور کن بکوش و ز رنج تنت سور کن
که اندر جهان سود بیرنج نیست کسی را که کاهل بود گنج نیست
در نام جستن دلیری بود زمانه ز بد دل به سیری بود
چنین گفت مرجفت را نره شیر که فرزند ما گر نباشد دلیر
ببریم ازو مهر پیوند پاک پدرش آب دریا و مادرش خاک
وطن یعنی غرور شهرویان
ابرمردان تاریخ ایران
------
شاهنامه افسانه نیست تاریخ است.
سرچشمه ی شاهنامه
فردوسی توسی در شاهنامه خود ان شاهکار بس گرانبهای ایران زمین میگوید:
سخن هرچه گویم همه گفته اند بر باغ دانش همه رفته اند
تو این را دروغ و فسانه مدان به یکسان روش در زمانه مدان
از او هرچه اندر خورد با خرد دگر بر ره رمز ومعنی برد
یکی نامه بود از گه باستان فراوان بدو اندرون داستان
پراکنده در دست هر موبدی ازو بهره ا یی نزد هر بخردی
ز هر کشوری موبدی سالخورد بیاورد کین نامه را گرد کرد
بگفتند پیشش یکایک مهان سخن ها ی شاهان و گشت جهان
چو بشنید از ایشان سپهبد سخن یکی نامور نامه افکند بن
چنان یادگاری شد اندر جهان برو افرین از کهان ومهان
میدانیم که فردوسی از چنین نامه هایی بود که سخن خود را اراست .ان نامه ها همان نوشته های اوستا و پهلوی و جز انها هستند
حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی
سخن را به خدمت پرورش روحیه ی میهنی گرفت
در بخش شرقی ایران زمین در قرنهای سوم وچهارم هجری سخنوران بزرگی پا به عرصه ی جامعه ی ما نهادند که زبان ما را با سخن پاس داشتند و بارور کردند ولی در میان همه انها فردوسی جلوه یی ویزه دارد که دیگران نتوانستند داشته باشند.
نام ی باستان ایران زمین ، از زبان معمار کاخ سخن ،فردوسی طوسی، تنها درباره
حماسه پردازیها وجنگجوییهای ایرانیان نیست . با اینکه سرتاسرشاهنامه شرح جنگها
وکشمکشهای بین اقوام وافراد است اما هیچ داستان حماسی و رزمی در شاهنامه
بدون پرداختن به مضامین بلند اخلاقی و پند و اندرزهای بی غرض سروده نشده
است. سراسر شاهنامه مشحون از نصیح تگری و مالامال از تدابیر وچاره اندیش یها
برای ایجاد جامعه ای مطلوب است ، سرایندة سخن پارسی در جای جای کلام
حماسی خویش از پندها ونصایح فروگذار نمیکند.
سخن ماند از تو همی یادگار
سخن را چنین خوارمایه مدار
-------
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
------
بیا تا همه دسته نیکی بریم
جهان جها ن را به بد نسپریم
------
هران کو دور گردد از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
------
هرکه ناموخت از گذشت روزگار
هیچ ناموزد زهیچ اموزگار
به نام بلند ار بغلطی به خون
به از زندگانی به ننگ اندرون
-------
پسر کو ندارد نشان از پدر
تو بیگانه خوانش نخوانش پسر
-------
سرزمینی که اسطوره های خویش را فراموش کند به اسطوره های کشور های دیگر دلخوش می کند فرزندان چنین دودمانی بی پناه و اسیب پذیرند.
--------
جهاندار نپسندد از ما ستم
که باشیم شادان و دهقان دژم
نمانیم که این بوم ویران کنند
همی غارت شهر ایران کنند
نخوانند بر ما کسی افرین
چو ویران بود بوم ایران زمین . فردوسی بزرگ
این فلسفة ناپایداری و بیاعتباری جهان که در گفتار غالب شاعران زبان فارسی دیده میشود طرز فکر و باور همگانی بوده است. بعضی از گویندگان و نویسندگان از این طرز تفکر در فلسفة زندگی به یکنوع نتیجة منفی رسیده و زندگی و همة تلاشها و نبردهای آن را بیحاصل تلقی کردهاند. اما شاهنامه که داستانهای آن سراپا تلاش و نبرد برای پیروزی در زندگی است چگونه میتواند مبلغ تنبلی و درویشی و گوشهنشینی باشد؟ رنج و کوشش در شاهنامه به جای اینکه از زبانهای زندگی شمرده شود از شرطهای اصلی موجود زنده قلمداد میگردد.
تن آسایی و کاهلی دور کن بکوش و ز رنج تنت سور کن
که اندر جهان سود بیرنج نیست کسی را که کاهل بود گنج نیست
در نام جستن دلیری بود زمانه ز بد دل به سیری بود
چنین گفت مرجفت را نره شیر که فرزند ما گر نباشد دلیر
ببریم ازو مهر پیوند پاک پدرش آب دریا و مادرش خاک
درود بر دلاور مردان و شیر زنان ایل بزرگ وقدرتمند شهرویی(شهروی)
که از نسل و ریشه ی شاهان دادگر / پهلوانان جوانمرد
وموبدان(دانشمندان) خردمند ایران هستند.
در سلطه ی اقوام غیر ایرانی خاورمیانه ای نه تنها از مردم
خواسته میشد که مملوک شاه باشند بلکه مردم
موظف بودند عقیده ی دینییشان را نیز با عقیده ی
شاه هماهنگ سازند و از خدا ودین خودشان چشم بپوشند .
شاهان غیر ایرانی خاورمیانه ی پیش از
عهد هخامنشی بخش اعظم افتخاراتشان را به جنگ با ادیان
وخدایان اختصاص میدادند و هیچ خدا ودینی را جز خدا
ودین خودشان تحمل نمیکردند. فضیلت شاهنشاهان ایران در
ان بود که با عقاید مردم کاری نداشتند و جدالشان تنها با بدیها
بود . هرودوت روایتی دارد که بیانگر ازادمنشی شاهنشاهان
ایران و گواه بیطرفی دینی پارسیان در قبال اقوام زیر سلطه
و پاسداری شاهنشاهان ایران از ازادی دینی همه ی اقوام و
ملل است . این روایت چنین است :
روزی داریوش بزرگ به یونانیهایی که در خدمتش بودند گفت :
کدامیک از شما حاضرید مبلغی پول از من بگیرید و
گوشت لاشه ی پدر و مادر متوفا یتان (مردگان) را بخورید؟ انها
پاسخ دادند به هیچ قیمتی چنین کاری نخواهند کرد . بعد از
ان از هندیهایی که از قوم کلات هستند و گوشت لاشه ی پدر
ومادرشان را میخورند در حضور همین یونانی ها توسط
یک مترجم پرسید: کدامیک از شما حاضرید لاشه ی پدر
ومادرتان را نخورید و به جایش انرا بسوزانید ؟ همگی فریاد بر
اوردند که به هیچ وجه چنین کاری را نخواهیم کرد زیرا این
یک گناه بزرگی است .
این داستان که میتواند اتفاق افتاده باشد درسی است که
داریوش بزرگ در هرگاه وبیگاه به بزرگان کشور
میداده وبه انها میفهمانده است که هر ملتی هر عقیده
یی دارد برای خودش محترم است و اگر دیگری خیال کند که
عقیده ی قوم دیگر درست نیست در اشتباه است . یک قوم
پدر ومادرش را دفن میکند دیگری انها را میسوزاند و
سومی گوشت پدر ومادرش مرده اش را میخورد.هر سه از
نظر خودشان درست عمل میکنند و کار دیگران
را نادرست میپندارند . پس نباید به عقاید دیگران اهانت کرد
بلکه باید به همه احترام نشان داد و وجود انها را تحمل کرد تا
اتحاد و برادری انسانها پا برجا بماند و کینه ودشمنی به وجود
نیاید .
چه زیبا گفت فردوسی درباره ی مبارزه با
هوای نَفْس و شهوت رانی
اگر بر خرد چیره گردد هوا | نیابد ز چنگ هوا، کس رها |
خردمند کآرد هوا را به زیر | بود داستانش چو شیر دلیر |